بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم،در نهانخانه ی جانم،گل یادتو درخشید،باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید،یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،پر گشودیم و در آن خلوت،دل خواسته گشتیم،ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،من،همه محو تماشای نگاهت،آسمان صاف و شب آرام،بخت خندان و زمان رام،خوشه ی ماه فرو ریخته در آب،شاخه ها دست برآورده به مهتاب،شب و صحرا و گل و سنگ،همه دل داده به آواز شباهنگ،یادم آید تو به من گفتی:از این عشق حذر کن!لحظه ای چند برین آب نظر کن!آب،آیینه ی عشق گذران است،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،باش فردا که دلت بار گران است!تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!با تو گفتم:حذر از عشق!؟ندانم،سفر از پیش تو!؟ هرگز نتوانم،نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،چون کبوتر لب بام تو نشستم،تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم،نه گسستم...باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم،تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم...حذر از عشق،ندانم! نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت،مرغ شب،ناله ی تلخی زدو بگریخت...اشک در چشم تو لرزید،ماه بر عشق تو خندید!یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم،پای در دامن اندوه کشیدم،نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم،نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،نکردی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
فریدون مشیری
چند روزه که خوابشو می بینم...حتی تو خوابم به من خیانت می کنه
می دونم یه روزی به منو احساسم پشت می کنه و میره ...اما من هنوز عاشقشم
روزایی که دلم میگیره ...یه شعری هست که با خوندنش آروم میشم
شاید خیلیاتون این شعرو خونده باشین ...این شعر برای من فقط چند تا کلمه نیست
یه نور امید ...امید به اینکه عشقی بوده و هست...وخواهد بود برای همیشه
اینم اون شعری که گفتم
شقایق گفت با خنده نه بیمارم،نه تب دارم
گر سرخم، چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
ز هم بشکافت! ز هم بشکافت!
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
و به قول یکی از دوستان:سنگی برای سر
واین بود زندگی
"حسین پناهی"
یه روزایی تو تب عشقش میسوزم ولی خوشحالم که درد من فقط عاشق بودنه
اما اون با من چه کرده
که این روزا تو آتیش نفرتش دارم خاکستر میشم...
تو بگو با عشق من چه کردی؟
عشق من ... نمی بخشمت
شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،نمی دانم کجا،تاکی،برای چه،ولی رفتی...
بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در خاکستری
گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت،تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شدو بعد از
رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران شد...
وبعد از رفتنت انگار کسی گفت من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریا،چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
ومن با آنکه می دانم تو هرگز ازآن من نخواهی شد،هنوز آشفته چشمان توام
برگرد...ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
من به یادت بودم
اما تو بی احساس
به منو احساسم
تو خیانت کردی باز
یادم از یادت رفت
بی صدا قلبم مرد
من شدم تنها تر
خاطراتت رو غم برد
بی هوس عاشق بود
این دل بیچارم
از هوس تو رفتی
من هنوز بیمارم
بی خداحافظ بود
رفتنت از پیشم
دور میشی و من
بی صداتر میشم
به تو مدیونم من
عشقو یادم دادی
عاشقت بودم من
تو به بادم دادی .
سالهاست می گذرد و من از تنهایی و بی کسی خود می نویسم...
اما امروز به رسم روزهای عاشقی می خواهم از کسی بنویسم که با رفتنش تنهایی را برای من به یادگار گذاشت...
امروز با قلم تنهایی خود روز های شیرین با او بودن را می نویسم ... می نویسم... از بوسه های مست کننده...
واز خنده های دیوانه کننده اش... و آن نگاه های دل فریبش...
امروز خواهم نوشت از افسون چشمان سبزش ... و از افسون گری قلب بی احساسش...
اما کاش او با رفتنش مرا یتیم ندیدنش نمی کرد...
آری با توام...تو که از دیار عاشقیمان گذشتی ... و من به دنبال تو سالها در دیار تنهایی،تنها ماندم...
و در این دیار تنهایی...
تنها من ماندم و تنهایی...
و تنها من هستم و تنهایی...
و درد جـــــــــــــــــــــــدایی...
اما تو ای معشوق من!
آیا روز های با من بودن را به خاطر سپرده ای؟!
یا به رسم بی وفایی...آنها را در نهان خانه ی وجودت به خاک سپرده ای؟!
بسپار... به خاک سرد روزگار بسپار احساساتم را...
احساسات دخترکی که عشق تو، او را سرگردان کوچه های خاطره کرده است...
گر چه! تو نمی دانی احساس چیست...
دلم بد جوری گرفته بود و بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد........
خواب تو رو دیدم....جایی می بردی منو...... نمی دونم کجا بود ....... دستم توی دست مهربونت بود.....
اما وسط یه جاده تنها موندم....... خودمو تنها و در به در دیدم که دارم دنبال تو می گردم ..... صدات کردم جوابمو ندادی.......
کلافه و خسته یه گوشه نشستم....... احساس می کردم باهام هستی همون اطراف ولی خودت رو پنهان می کردی تا من نبینمت!.......برا یه لحظه به عقب برگشتم....... دیدمت که با یه لبخند محزون داری نگام می کنی......
یه لباس مشکی تنت بود داشتی واسم دست تکون می دادی و ازم دور میشدی........
از خواب پریدم ..... صورتم خیس خیس بود....... تا یه مدت نگران بودم نکنه ازم دور بشی !.....
اما حالا تعبیرش رو فهمیدم!........
کاش میشد همه خوابهامون تعبیر نشه!..... اگه هم میشه یه جوری بشه که خاطرمون آزرده نشه!.......
می خواستم بار دلتنگیهام رو از دوش مترسک بردارم و از این جا برم .....آخه قلب مترسک دیگه جایی واسه ..
دلتنگیهام نداره!......
نوشتن انگیزه می خواد نه تکرار!.......
اما یه حس مرموز منو وادار به نوشتن و موندن میکنه ....... تا بنویسم وبگم هنوز هستم!.... زنده ام.... نفسی هست ......
لا اقل اینجوری میتونم دلتنگیهام رونگهش دارم واسه اون روزی که شاید لبخندی بزنم و یادم رفته باشه دلم تنگه!........
اعتراف میکنم دلم واست تنگ شده ...... واسه صدای گرم و مهربونت....... واسه خنده های قشنگت که هنوزم
توی گوشم یادگاری مونده!.......
دفتر خاطراتم رو که ورق میزنم رده پاهای زیادی میبینم که همه خاطره شدن و تو ..... تو شدی ......
رویایی ترین خاطره زندگیم......... رویای یک حقیقت....... حقیقتی که سالها دنبالش بودم و باور کردم فقط یه رویاست......
این که میگن دل به دل راه داره رو باور می کنی یا نه؟....... ولی من که خیلی بهش معتقدم........
وقتی صدات میکنم میشنوی مگه نه!؟....... اینو دلم میگه جوابتو می شنوم باور کن!.........
دلم می خواست همه چیزو بهت میگفتم و بعد می رفتم واسه همیشه...... ولی آخه چیزی نداشتم که قابل قبول باشه .......
همین ته ذره غرور هم می رفت و دیگه پیدا نمیشد....... نه اینکه از تنفر تو یا بر چسب دیگران می ترسیدم...
نه ..... ولی نمی خواستم با حرفام خودمو توجیه کنم یا گول بزنم........ نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم..
نمی خواستم تو هم منو یه دیوونه ببینی ...... نمی خواستم به این باور برسی که فریبت دادم..... نمی خواستم
باور کن هیچی نمی خواستم...... به جز این که بدون هیچ قصد و نیازی دوست داشته باشم!
هیشکی نمیتونه به جای دیگری درد و رنج بکشه....... شایدم احساس من دیوانه بود که تا این حد پیش رفت!...
از عشق می ترسم....... زخم خوردم........ از عاشق شدن می گریزم ...... رنج دیدم...... تنهایی رو می فهمم
سالها هم خانه ام بود....... غم رو می شناسم........ همزادم بود!
نوازش جبر را احساس می کنم........ با آن زندگی کردم!
دوستی را می پرستم ....... تا تو را همیشه دوست بدارم........
ولی حیف..... حیف که چیز دیگه ای به جز این ندارم......
می دونی این تنها چیزی هست که حق خودم می دونمش و به هر کسی هم دلم خواست می بخشمش!
پس باور کن........
دوستت دارم واسه همیشه.........
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو!.......
این دلا ویز ترین شعر جهان را همه وقت.....
نه به یک بار و به صد بار بگو!......
دوستم داری؟! را از من بسیار بپرس!.......
دوستت دارم را با من بسیار بگو!......
دوستت دارم
عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس/تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم/زده آتش به دل عالم وآدممگر این روز وشب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ای عشق مجسم!که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!بیا/صاحب این بیرق و این ژرچم و این مجلس و این روضه واین بزم تویی/آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه/دلم سوخته از آه نفسهای غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپر شده/همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی/به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی وخلاصه شودآیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب وبلایی/به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد/نگهم خواب ندارد/قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد/شب من روزن مهتاب ندارد/همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد... تو کجایی/تو کجایی شده ام باز هوایی/شده ام باز هوایی... کنون من نفسی روضه به مقتل بنویسم/وخودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است/به گستردگی ساحل نیل است/واین بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون برتن تبدار حروف است/که این روضه ی مکشوف لهوف است/عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است/ وارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است/ولی حیف که ارباب"قتیل العبرات"است/ولی حیف که ارباب"اسیر الکبرات"است/ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی/الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که (الشمر) خدا چه بگویم (که کشتند سبورا وبریدند....)دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی/تو خودت کرب و بلایی/قسمت میدهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی.... تو کجایی....تو کجایی....
سید حمیدرضا برقعی
خدایا!هر که را تو یاری دهی،خوار کردن دیگران،او را زیانی نرساند
و هر که را تو عطایی کردی،منع دیگران از او نکاهد
و هر که را تو راه نمودی،گمراهی دیگران از راهش بیرون نبرد.
پس بر محمد و دودمانش درود فرست
و ما را به قدرت خود،از شر بندگانت باز دار
و به عطای خویش از غیر خود بی نیاز گردان
و در پرتو ارشاد و راهنمایی ات ما را به راه حق رهسپار ساز!

ای غم سلام آتشین من به تو،درود قلبی من به تو،جان من فدای تو
تو ای غم بیا و همدم همیشگی من باش.
بیا که مصاحبت تو برای من کافی است.
بیا که می سوزم،بیا که بغض حلقومم را می فشرد،بیا که اشک تقدیمت کنم...
بیا که قلب خود را در پایت می افکنم.
ای غم،بیا که دلم گرفته،روحم پژمرده،قلبم شکسته و کاسه صبرم لبریز شده،بیا و گره های مرا بگشا...
بیا و از جهان آزادم کن.
بیا که به وجودت سخت محتاجم...
ای غم، در دوران زندگی ام بیش تر از هر کس مصاحبم بوده ای،بیش تر از هر کس با تو سخن گفته ام و
تو بیش تر از هر کس به من پاسخ مثبت داده ای.
اکنون بیا که می خواهم تو را برای همیشه بر قلب خود بفشرم ودر آغوشت فرو روم...
بیا که دوستی بهتر از تو سراغ ندارم،بیا که تو مرا می خواهی و من تو را می طلبم...
بیا که کشتی مواج تو در دریا ی دل من جا دارد...
بیا که دل من همچون آسمان به ابدیت و بی نهایت اتصال دارد وتو می توانی به آزادی در آن پرواز کنی...
شهید دکتر مصطفی چمران
امشب شب میلاد علمدار حسین است
میلاد علمدار وفادار حسین است
گر بود علی محرم اسرار محمد
عباس علی محرم اسرار حسین است
میلاد حضرت عباس(ع) مبارک باد
بوی گلهای بهشتی زفضا می آید
عطر فردوس هم آغوش صبا می آید
نوگل مصطفوی ، زینت باغ علوی
مظهر پنج تن آل عبا می آید
شکفتن پنجمين گل باغ عصمت و طهارت تهنيت باد.

کاش می شد ،روزه سخت سکوت
را ، به آغاز سخن ، افطار کرد ...
کاش می شد ،با پلی از غم گذشت
تا در آن سوتر ، ترا دیدار کرد ...
کاش می شد ،جسم منحوس فراق
تا ابد ،صد مرتبه بر دار کرد ...
کاش می شد ،قایقی از جنس کوه
ساخت ،با موج قدر پیکار کرد ...
کاش می شد ،رفت تا اوج فلک
این قفس ،زنجیر را انکار کرد ...
کاش می شد ،بین این نامحرمان
قاصدک را ، محرم اسرار کرد ...
کاش می شد ،نغمه ای شد در گلو
مثل بلبل ،بر لب منقار کرد ...
کاش می شد ،لحظه ای پروانه وار
گرد شمعی ،بال و پر ،ایثار کرد ...
کاش می شد ،از میان لحظه ها
لحظه ای کوتاه را ، بسیار کرد ...
کاش می شد ، با تمرکز ،با دعا
روح و جسمی در کنار ،احضار کرد ...
کاش می شد ، انعکاس جمله ای
را میان دره ای ،اصرار کرد ...
کاش می شد ،از میان واژه ها
واژه ای را دائما تکرارکرد...
کاش می شد ، کنج زندان سکوت
با شهامت ، عشق را اقرار کرد ...
نامه یک پسر عاشق به دختر مورد علاقه اش، لطفا تا آخرشو بخوانید تا متوجه عشق پسر به دختر مورد علاقه اش شوید.
1- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم
2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و
5- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید
6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه
7- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما
8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و
9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم
10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع
11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را
12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم
13- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه
14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش
15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر
16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه
17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش
18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین
19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه
20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه
21- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .
آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا
و گرم درغار پیچید : بخوان! بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته خونی
آفرید ، بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ، همو که با قلم آموخت ، و به آدمی آنچه را
که نمی دانست بیاموخت . . .
عید مبعث بر عاشقان مبارک باد
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟
رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره.....
میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
شيشه اي مي شکند ...
یک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادری مي گوید...شايد اين رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شيشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت...
مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،
قصه ام را نشنید... از خودم مي پرسم
آیا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟
دلم سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟
به چه مي خندي تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟
به چه چيز؟
به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟
به چه مي خندي تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه مي خندي تو؟
به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟
خنده دار است، بخند
چنانچه تصويری نمايش داده نشد ، بر روی آن راست كليك كرده و گزينه Show Picture را بزنيد
اشـــک چشامو پاک نکن،فـــــــردا که بارون نمیاد
باید فراموشم کنی،حتی اگه دلــــــــت نخواد
خط روی جـــــاده ها نکش،نمیشه دنبـــــالت بیام
نذار بگم دوست دارم،که میشکنه بغض صدام
پشت سرو نگاه نکن،پر شده اشـــک توی چشام
حقیقت جداییـــــــــــــمون دیگه سراغت نمیاد
بی تو تمــــــــوم عمر من،از غــــــــــــــم تو نوشته
گریه نکن ای دل من،این رسمه دل شکستنه
ستاره هات ماله خودت،من شبو روشن نمی خوام
ولی نمی دونی چقــدر از ته دل تورو می خوام
دلتنگ عشــــــقمون نشو،چیزی نمــــونده واسه تو
اومده بودی که بــــــــری،تازه نکن زخــــــم منو
زیر باران ایستاده ام...
اگرچه هوا آفتابیست!
اگرچه هوا گرم و تنهائی پر کسالتست...
اگرچه خاطر این دقایق را خاطراتی تلخ میکنند...
اگرچه هنوز داغ آن وداع بر جانم متورم و سوزناکست...
اما من، زیر باران ایستاده ام...
من در زیر باران،اشکم را نثار رفتنش می کنم ،و او رفت تا از ابر خاکستری خیال من،
همیشه فضا بارانی بماند...
باران بیاید...
باران میاید
باران بارید
بارانی شدم
باران با من شد
من با باران شدم
من در زیر باران ایستاده ام...
باران نرم و اهسته بیا...
من زیر بارش پرعطوفت تو ایستاده ام
من در زیر باران ایستاده ام،
باران همیشه بیا
همیشه ببار
باران تو ببار بر تمامی احساسم...

اگرچه امروز دومین روز از تابستان است
اگر چه امروز آسمان آفتابیست
اما قلب آسمان نیز همچون من گریان است
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه میگذرد
که امروز با ناله ی بغض آلود بر دیاراین دل خسته ی تنها اشک می ریزد
ببار ای آسمان،ببار
که باریدنت تنها تسکین دهنده ی این دل پردرد است
ببار ای آسمان
یه سلام گرم تابستونی به همه ی دوستای گلم
حالتون چه طوره؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ خوب خدارو شکر![]()
امروز که طبق معمول مشغول وبگردی بودم، به چندتایی عکس گشنگ برخوردم، گفتم شاید بهتر باشه دوستای نازم این عکسارو ببینن...![]()
حالا اگه مایلین گذری داشته باشیـــــــــــــــــــن...برین ادامه مطلب![]()
بفرمایین تورو خداااااااا![]()
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند،چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد،آخ که چقدر تنهایم،
دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است.
رو به روی آینه نشسته ام،آیا این منم شکسته ی پیر تنها؟! تو با من چه کردی؟!
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگی ام باشد ودیگر هیچ نخواهم گفت...
اما منتظر دیدار دوباره ی تو برای من زندگی دوباره ای است.
پس برگرد...
عاشقانه برگرد...
برای همیـــــــــــــــــــــــشه برگرد...
باز هم می نویسم اما آرامتر از گذشته... باز هم خواهم نوشت اندوهم را بر لوح زخمی دل
لو حی که جز نقش عشق را در بر نداشت وجز آوای بلبلان را نمی شنید
دلی که زندگی اش را جز درپرتوامید نمی یافت و امید را جز در آینده ای رؤیایی و آینده ای رؤیایی را جز در امید...
ای کاش که پرهایم را بگشایم تا برای یک بار هم که شده در آسمان زندگی به پرواز در آیم
حتی اگر تیر صیاد،دهر را به طرف من نشانه گرفته باشدو طوفان زمان بالهایم را در هم شکند و آفتاب عمر پرهایم را بسوزاند
ومن در میان بادهای سیاه هم از بیرانه ها باز نیایم ودر سرزمینی نا آشنا سر بر آستان خاک نهم وبا شادی از فرودی دیگر ،اشکم را راهی دریا سازم وبه امید آنکه اشک،روزی ابر شود و آن ابر سایبان گلی شود و یا با غرش بی امان رعد،بر شوره زاری فرو چکد...
درباره وبلاگ
سلام به دوستای گلمو،سنبلمو،خوشلم
دوستایی که گاهی گذرشون به دیار تنهایی می خوره وبا یه کامنت،دل این دخمل تنهارو شاد میکنن
فهرست اصلی
دوستان
عاشقانه های گل نرگس
بزرگترین وبلاگ کل کل
من وتنهایی
رویای عشق
لالایی بارون
اینجا آرامش سرا
MESHKINE
کما
شب خاموش
خاطرات من و تو
sArAb esHgH
داستان عشق پارسا
پرواز عشق
کلبه کوچک قلبم
پسر بده(اما به نظر من خیلیم خوبه)
همیشه باران
.@.@.@.سایت بچه های باحال آی تی11.@.@.@.
کلبه قلبهای شکسته
...ღ دختری با کفش های آل استار...ღ
D..o..s..t..a..n..e
پرنیان ابرها
فروشگاه عشق
HeartSayings
love2love
خنده بازار
روی خط عشق
لحظه هایی با عشق
تنهایی هایم
یک حبه قند
خواهران سببی
سراسر خنده
جواد آبادیان
سیاسی فرهنگی اجتماعی
#@soltane eshgh@#
♥ღ♥ طرفداران شیرین ترکمندی ♥ღ♥
یه دختر دبیرستانی
RANGINE
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY